سيد محمد باقر برقعى

74

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دلجو چو شعرم از دهان او برآيد * بدان ماند كه از گل بو برآيد سر از پيشانى او برزند صبح * شب از آن خرمن گيسو برآيد چو مستى از مى و چون نغمه از چنگ * نگاه از چشم مست او برآيد دل من كس نجويد ، جستن دل * بود كارى كه زان دلجو برآيد برآيد سينه‌اش از هر نفس نرم * بدان نرمى كه موج از جو برآيد مرا اى « آرزو » چون ناى جانسوز * هزاران مويه از هر مو برآيد مرداب بلا بىبرگ‌تر از باغ خزانند ، هزاران * ما را چه به نوروز و چه كارى به بهاران اى دوست بيا تا كه غريبانه بگرييم * اينجا كه بگريند ، غريبانه ، هزاران در ويلهء خود غرقه شدستيم و نمانده‌ست * گوشى كه سپاريم به فرياد فگاران كامت همه لبريز شكرخندهء گل باد * ما خود همه ابريم و پر از گريهء باران اشجار تك افتاده به صحراى مه‌آلود * تنهايى ما را شده‌اند آينه‌داران مرديم در اين بند و سرانگشت صبورى * يك روزنه نگشود به پولاد حصاران صد ضربت ناديده و نشنيده به غربت * از گردهء ما و تو برآرند دماران زنهار كه از كاسهء رندان سيه‌مست * دردى هم اگر شد برسانى به خماران ديريست به مردابم و در حسرت يك موج * تا بو كه از اين لجه‌ام آرد به كناران در باختران ، ريزه‌خور روبهكانند * ديدى كه چه آمد به سر شير شكاران ؟ مى ريز ، كه بىگريهء خونين صراحى * ذوقى ندهد ، زمزمهء باده‌گساران با لؤلؤ و لعلى كه در اين دُرج غزل بود * كرديم شما را ز دل و ديده نثاران تشنه‌كام ستاره‌اى چو تو را چشم آفتاب نديد * خيال نيز چنين صورتى به خواب نديد چه باده بود به چشم تو ، آن‌قدر دانم * كه خواب همچو ميى ساغر شراب نديد مگر به شعلهء اندام شاهدان خيال * كه ديده ديد و بدين جلوه پيچ‌وتاب نديد در آن كرشمهء باور فريب آن ديدم * كه تشنه‌كام در آيينهء سراب نديد